تبليغاتX
بستنی قیفی!
صفر و هفت عددهای مورد علاقه من
نظر یکی از دوستان:
سلام من شما رو لینک کردم شما می شه من رو لینک کنید؟
http://chocolateboss.blogspot.com

جواب من:
سلام
نه نمیشه!
شما هم اگه میخوای اون لینک وبلاگ من رو بردار.

نظر بعدی این دوستمون:
سلام دوست عزیز
متاسفانه یک سری آدم بی اطلاعات و دانستنی های علمی رو به وبلاگ نویسی می آورند و می خواهند با فضای اینترنت فقط به عنوان دفترچه خاطرات برخورد کنند آنان حتی نمی دانند این دفترچه خاطراتشان باید از یک سری قوانین پیروی کنند:
تبادل لینک یک عمل روتین و علمی در وبلاگ نویسی برای بالا بردن رنکینگ وبلاگ می باشد
امیدوارم روزی فرا رسد فقط آنان که سواد کامپیوتری دارند وبلاگ نویسی کنند.


از وقتی داداشم رفته درس خوندنم به شدت افت کرده و به زور به ۴-۵ ساعت در روز میرسه نمیدونم چطوری وقت رو حروم میکنم ولی ییهو میبینم شب شده و فرت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:25  توسط صادق  | 

داداشم امروز رفت. این تقریبا ۱۰ روزی که اهواز بود من اصلا نتونستم درس بخونم و کلی ضرر کردم که البته مقصر هم اون نبود چون من خودم حسش رو نداشتم.

مامانم دیروز سرش گیج رفت و خورد زمین و یه ۲۰ دقیقه حافظه اش رو از دست داده بود! هر چند دقیقه یک بار هم سوالاش رو از اول میپرسید که چی شده و چرا اینجام و ...؟ البته بعدش خوب شد و الان هم خوبه فقط معلوم نیست چرا هی سرش گیج میره؟یه ۷-۸ ساعت بیمارستان بود دیروز و همه آزمایشی هم داد ولی گفتن هیچیش نیست!!

خلاصه برای سلامتیش دعا کنید چون این زمین خوردن هاش خیلی خطرناکه و قبلا ۲-۳ بار دیگه هم این اتفاق افتاده براش که هر دفعه خدا رحم کرده.

نمیدونم چرا حس هیچ کار مفیدی رو ندارم؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 14:10  توسط صادق  | 

یکشنبه بالاخره بخار دهانمان را مشاهده کردیم! هر چند که این چند هفته هوا خیلی خوب و خنکه ولی سرد نیست(هوای ایده آلیه کلا) ولی خب دیدن بخار دهان هم یه سعادتی داره که سالی ۲-۳ ماه نصیب آدم میشه اینجا.

امروز از صبح ساعت ۸ دانشگاه بودم تا ساعت ۷ شب و هیچ کلاسی هم نداشتم و داشتم برای هفته پژو.هش یه پوستری از این کار تحقیقاتی که کردیم درست میکردم. یعنی کمرم که خورد شد و چشمام که در اومد هیچی اعصابم هم کلی از دست این استادمون خورد شد که نمیخوام اینجا توضیحش بدم و فقط همینقدر بگم که از این دخترا که میان میشینن تو دفتر استاد و بغله استاد و شروع میکنن به چرت گفتن و چاپلوسی کردن حالم به هم میخوره

اصلا من نمیدونم خدا نونش نبود آبش نبود این گرایش به جنس مخالفش چی بود درست کرد؟(کفر گفتم نه؟)

می خوام یه پرسش نامه درست کنم و نظر ملت رو راجع به خودم بپرسم ولی فعلا نمیدونم چی بپسرم و میذارم برای بعدا.

راستی داداشم امروز صبح از گر.گان اومد. وقتی رسید من خواب بودم. برای نماز صبح ساعتم زنگ زد و بیدار شدم. داداشم میگه چه آهنگ مبتذلی گذاشتی؟گفتم یه سالی میشه که همینه و خوب بیدار میکنه و عوضش نکردم! گفت من که رفتم این نبود؟! گفتم آره بعد از رفتنت گذاشتم. گفت من که ۲ ماهه رفتم؟! گفتم خب این ۲ ماه برای من مثل ۲ سال گذشت!

بعد تو همون تاریکی بش میگم دست بده میگه دستت کجاست و خلاصه تو تاریکی دست دادیم و بعدشم یه ۲۰ دقیقه حرف زدیم و بعد هم اون پتو رو کشید رو صورتش و گرفت خوابید(قبلا خونده بود نمازش رو) و منم بلند شدم و بعدشم که رفتم دانشگاه و خلاصه اصلا نه دیدمش و نه روبوسی و نه هیچی

شب هم که اومدم خونه دیگه حسش نبود. خلاصه قرار بود این روبوسی کردنمون از سالی یکبار(نوروز) به ۲ بار افزایش پیدا کنه که قسمت نبود

به مامانم گفتم که اگر امسال کنکور قبول نشدم باید شوهر کنم. میدونید ۲۰٪ چقدر شانس رو افزایش میده؟یعنی یکی که الان در حالت عادی رتبه اش فرضا ۱۰۰ بشه با اون سهمیه راحت تک رقمی میشه چون رقیباش خیلی کم میشن و اکثرا پپه.

امروزم که نابود شد حالا ببینم فردا چه میکنم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:34  توسط صادق  | 

چند روز پیش از دانشگاه که می اومدم دیدم این نمایشگاه بین.المللی کاریکا.تور که هی تبلیغش میکنن سر راهه و خلاصه با یکی از دوستام بودم و رفتیم. خیلی که نه ولی ۹۰٪ خوب بود و بعضی کاریکاتور ها واقعا عالی بودن ولی یه سریشون کلا اضافی بودن. ولی ۳-۴ تا داشت که وقتی دیدمشون پکیدم از خنده. خلاصه همزمان تو تهران هم هست اگه فرصت کردید البته اگه خیلی دور نیست محلش ارزش دیدن رو داره.

از سه شنبه تا شنبه روزی ۸ ساعت درس میخونم یعنی ۴*۸=۳۲ ساعت در هفته و اون سه روزی که میرم دانشگاه تقریبا هیچی نمیخونم. یه حس خوبی دارم که اگه در نیام هم زیاد برام مهم نیست و کلا آمادگی هر رتبه ای رو از خیلی خوب تا خیلی افتضاح رو الان در خودم میبینم که همه چی بستگی به خواست خدا داره و من که تلاشم رو دارم میکنم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:4  توسط صادق  | 

بالاخره تصمیم رو گرفتم که به طور جدی برای کنکور بخونم و شنبه هفته پیش در یه حرکت انتحاری ۴ ساعت و نیم درس خوندم. میبینید چه وضعیتی دارم؟۴.۵ ساعت تا دیروز رکوردم به حساب میومده تو دوران تحصیل منهای شبهای امتحان
اما دیروز در اقدامی بی نظیر ۶ ساعت خوندم. فکر کنم با این ۶ ساعت رکورد قبلیم(قبل از ۴.۵ ساعت) رو بیش از ۲۰۰٪ ارتقا دادم(البته به غیر از شبهای امتحان)!

بعد یه دوستی دارم بمب روحیه است هی میاد میگه با این درس خوندن هیچی نمیشیم و نمیدونم باید چکار کنیم و ... میگم عزیزم تو هر کاری دوست داری بکن من سیستمم اینه بعد میگه تست نزنی هیچی نمیشی ها و ... میگم دوست ندارم و فعلا میخوام درس ها رو بفهمم بعد دم کنکور تست بزنم میگه نه اگه الان نزنی فلان میشه و ... البته منظور بدی نداره ولی خب از این استرسیاست. از اونطرف رفتم از خرخونمون میپرسم که چی بخونم برای فلان درس؟ ۶تا کتاب و جزوه و ... معرفی کرده میگه اگه اینارو نخونی هیچی نمیتونی بزنی و من همه اینا رو خوندم و هنوز حس میکنم هیچی بلد نیستم!!! خلاصه داستانی داریم با این نظریات ناسازگار با روحیه منه بچه ها

خلاصه کلا خیلی خوب شدم و دیگه نه اون امیدواری واهی رو دارم و نه ناامیدم و از این به بعد توکلم به خداست و امیدم به تلاش خودمه

رفتم به استادمون هم گفتم که تا بعد از کنکور نمیخوام دیگه وقت بزارم سر این قضیه و ...
 ولی یکی دیگه از استادامون که از پارسال یه کاری رو باش شروع کرده بودیم حالا با نزدیک شدن به هفته پژو.هش سر جلسه امتحان میانترم اومده سراغم میگه برای هفته پژو.هش باید فلان کنیم و بعدا بیا صحبت کنیم! ولی حالا که تصمیم قطعیم رو گرفتم مشکلی ندارم و این کارهارو به عنوان کارای جانبی میتونم انجام بدم.

در نهایت دعا کنید برام که توی کنکور نتیجه خوبی بگیرم چون الان شرایط یه طوریه که واقعا اگه در نیام برای ارشد اوضاع خیلی قمر در عقرب میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:17  توسط صادق  |